ذبيح الله صفا

787

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

فخر زمان سمى خليل « 1 » آنكه آفتاب * مالد به خاك درگهش از افتخار چشم * كه تنگ بست ندانم ميان تنگ ترا * كه خسته كرد چنين سرو لاله‌رنگ ترا چو صيد لاغرم آخر كه تنگ‌چشمى تو * نصيب من نكند لذت خدنگ ترا مكن در آينه عرض جمال خويش كه نيست * كرشمه‌هاى بلا چشم شوخ و شنگ ترا همان سگى تو ثنايى كز اعتماد وفا * نبست يار بفتراك پالهنگ ترا * آن نازنين كه دى ز برم خشمگين برفت * شيرين چو شهد آمد و چون انگبين برفت وين حيرتم ز دل نرود تا بروز حشر * كآمد چنان بخشم و بناز اين‌چنين برفت صدبار زنده گشتم و هربار بر سرم * آمد چو جان و چون نفس واپسين برفت اى پندگوى ، دل ز ثنايى مجو كه دل * از وى رميد و از پى آن نازنين برفت * چو يار سلسلهء مشكبو بجنباند * دل مرا بهزار آرزو بجنباند طپيدن دل و رقص هوس بدان ماند * كه باده‌نوش مى اندر سبو بجنباند هزار جان مقدس بمستى اندازد * چو آن دو لب ز پى گفت‌وگو بجنباند هزار صيد ز هر سو به خاك و خون غلتد * بغمزه گر مژه آن تندخو بجنباند ز پا فتاد ثنايى خوش آنكه آن بدخو * سرى ز روى تأسف بر او بجنباند * سخن نگفت و از آن لعل جان‌ستان خجلم * نگه نكرد و از آن چشم ناتوان خجلم چگونه عرض تمنا كنم به تو كه برت * سخن هنوز نياورده بر زبان خجلم مكن قياس ازين درد انتظار مرا * كه آمدى و من از روى دل همان خجلم تو خوى بد نگذارى و من ز بس كه نهم * جفاى عشق تو بر خود ، ز روى جان خجلم چه كثرت نمك است اين‌كه گاه حرف زدن * بگفت تلخ تو من زآن لب و دهان خجلم بگرد خوى تو گردم چه دوستى تو كه من * شهيد عشقم و از زخم امتحان خجلم

--> ( 1 ) - مراد از همنام « خليل الله » ، سلطان ابراهيم ميرزاست .